تاریخ و آغاز روایتی از جنس عشق 6
دوشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۱۸ ب.ظ
شب ششم : یـــادگـــار بــرادر (قاسم ابن الحسن)
اینجا شام آخر دشت کربلا، امام در شب وداع، از عاشورای خون و شهادت همه یارانش خبر می دهد.قاسم با قد و بالای کوچکش نزد امام علیهالسلام می رود و می پرسد: «آیا من هم فردا در شمار شهیدان خواهم بود؟»
امام حسین علیهالسلام با نگاهی سرشار از مهربانی بر چهره اش می فرماید «یا بُنَیَّ کَیْفَ الْمَوْتُ عِنْدَکَ؟؛ فرزندم! مرگ در نزد تو چگونه است؟» شیرین سخن، کام دل می گشاید به شهد ریزی و می گوید: «یا عَمِّ أَحْلی مِنَ الْعَسَلِ؛ عموجان!»امام فرمود: «إی وَاللهِ فِداکَ عَمُّکَ إِنَّکَ لَأَحَدُ مَنْ یُقْتَلُ مِنَ الرِّجالِ ...آری به خدا! عمویت به فدای تو باد! تو نیز از شهیدان خواهی بود ...
اینجا بادیه بلا ظهر داغ روز دهم؛ چهره ی یادگار برادر، چون پاره ی ماه می درخشد. نزد امام علیهالسلام آمده و اذن میدان میطلبد... امام حسین علیهالسلام نمی پذیرد، چنان دلبرانه بر دست و پای امام بوسه می زند و تکرار طلب اجازه از سوی قاسم سبب می شود تا در آغوش عمو با هم آنقدر اشک بریزند که تمام کاروان را به گریستن وا دارند.در نهایت امام را در حالی که اشک از چشمان مبارکش جاری بود راضی میشود و چون او عازم میدان دفاع از حریم آسمان می شود این چنین دلیرانه رجز میخواند:
"اگر مرا نمیشناسید بدانید من فرزند امام حسنم! که او فرزند پیامبر برگزیده و امین خداست!" عاشقانه پیکار سخت را آغاز می کند و شجاعانه در مبارزه؛ سی و پنج نفر از سپاه کفر را بر زمین می افکند.
ناگهان ملعونی از میان خیل دشمن به او حمله برد و با شمشیر فرقش را شکافت. قاسم علیهالسلام با صورت به زمین افتاد و فریاد زد: «یا عمّاه»عموجان! مرا دریاب.امام علیهالسلام چون پرنده ای شکاری به سرعت، صف ها را شکافته و چون شیری خشمگین با شمشیر بر "عمرو" لعین ضربتی فرود می آورد که دست را از بدنش جدا میکند، عمرو فریاد کنان می گریزد اما بدنش زیر سم اسبان کوفیان قرار گرفته و کشته می شود...
پس چون گرد و غبار فرو می نشیند، امام علیهالسلام بر بالین فرزند برادر که از درد پاهایش را بر زمین می ساید می نشیند و می فرماید: «بُعْداً لِقَوْمٍ قَتَلُوکَ، وَ مَنْ خَصْمَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فیکَ جَدُّکَ. عَزَّ وَ اللَّهِ عَلی عَمِّکَ أَنْ تَدْعُوهُ فَلا یُجیبُکَ، أَوْ یُجیبُکَ ثُمَّ لا یَنْفَعُکَ، یَوْمٌ وَاللَّهِ کَثُرَ واتِرُهُ وَ قَلَّ ناصِرُهُ»«دور باد از رحمت خدا گروهی که تو را کشتند و خونخواه تو از اینان در قیامت جدّ تو خواهد بود. به خدا سوگند! بر عمویت دشوار است که وی را بخوانی ولی نتواند پاسخ دهد یا پاسخ دهد ولی به حال تو سودی نبخشد. به خدا سوگند! امروز روزی است که رنج و مظلومیّت عمویت فراوان و یاورش اندک است».
سپس امام علیهالسلام پیکر خونین قاسم علیهالسلام را در برگرفته و به سوی خیمه ها روانه می شود. سینه قاسم به سینه مبارک امام چسبیده بود و پاهایش به زمین کشیده می شد، او را کنار شهدای اهل بیت علیهالسلام قرار داد ه و آنگاه به خدا عرضه میدارد: «اللَّهُمَّ أَحِصَّهُمْ عَدَداً، وَ اقْتُلْهُمْ بَدَداً، وَ لا تُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً، وَ لا تَغْفِرْ لَهُمْ أَبَداً؛ صَبْراً یا بَنی عُمُومَتی، صَبْراً یا أَهْلَ بَیْتی، لا رَأَیْتُمْ هَواناً بَعْدَ هذَا الْیَوْمِ أَبَدا»
خدایا! از تعدادشان بکاه و آنان را پراکنده ساز و به قتل برسان و هیچ کس از آنان را باقی مگذار و هرگز آنان را نیامرز! ای عموزادگانم! صبر پیشه سازید! ای اهل بیتم! صبر کنید! بعد از این روز هرگز خواری نبینید!».